زخم قلم!
آرزوها
ایام دهه فجر است، باید شاد بود و از خاطرات شیرین همبستگی دهه انقلاب گفت.
این روزها قیام مردم مصر مرا به حال و هوای سال 57 می برد. با خود می گویم آنها چه میخواهند بکنند!
به هرحال، ولی این روزها برایم شاد بودن کمی سخت است، شاید خاطراتم از انقلاب به پس حافظه ام کوچ کرده است. دلم نمیخواست، چنین باشد. ممکن است این کلام کمی تلخی داشته باشد و کمی رنج و نا امیدی درآن سوسو کند. امید است، که چنین نباشد، مخاطب هم زیاد تلخی و نا امیدی آن را جدی نگیرد!
وقتی فکر میکنم، چرا چنین حسی و حالی مرا در بر گرفته است، می بینم بعضی چیزها از دست رفته اند و یا شاید در حال از دست رفتنند.
آرزوها، آرزوها خیلی مهمند، حتی اگر دست یافتنی نباشند، هرچه باشد، موجب امیدواریند.
تا زمان پایان جنگ، بین ما مردم مرامی وجود داشت که حداقل برای مال دنیا به روی هم چنگ نمیزدیم. اما نه به آرامی بلکه به یکباره برای اندوختن هر چه بیشتر مثلث نفاق و دروغ و ریا شکل گرفت. هرکس در این مثلث جای گرفت زدو برد و تا توانست به دیگری خندید.
بدتر ازآن وقتی است، که بسیاری حتی جماعتی که داعیه این را داشتند که به آرمانهای انقلاب دل بسته اند و درپی تحقق آنند، در مقابل آنچه پدید آمد، نگاه انکار و سکوت و نفی را پیشه کردند، چون نمیخواستند، گرفتار اضطراب به بیراهه رفتن شوند.
اینجا بود، که آرزوها به نظر رسید، یکی یکی از دست رفتند.
حال دوست دارم، انقلاب بود و زمستان بهاری. یک رنگی همدلی بود ومودت. و همه ما میدانستیم برای چه باهمیم.